درباره وبلاگ
اي كاش دلم پنجره اي ديگر داشت
اي كاش خدا فقط شقايق مي كاشت
اي كاش يكي مي آمد و غم ها را
از قلب اهالي زمين برمي داشت
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
لینکهای مفید
آخرین مطالب
وبلاگ جدید
عشق حسين(ع)
انشاالله
آینده ازآن كساني است كه قلبشان در كربلا مي تپد و كربلا در قلبشان.
التماس دعا...
خاطرات جنوب
توی یکی از روزهای قشنگ خدا تو اون غروب های زیبای شلمچه دلم هوایی شد و به قول بچه ها سیمم وصل شد یه لحظه بیشتر طول نکشید ولی همون لحظه کافی بود تا دوباره خودم و پیدا کنم.
منی که چند وقت بود خودمو صفا و پاکی و... گم کرده بودم خود به خود زانو هام سست شد و نشستم رو خاکاش.
این اولین اردوی من به مناطق جنوب کشور بود که بسیا پر محتوا و تمام جاهاش برام خاطره بود.
اول از دوکوهه بگم: منطقه است در شمال اندیشمک که پس از شروع جنگ به صورت مهم ترین پادگان در شمال خوزستان درآمد این پادگان عقبه یگان های عمل کننده در عملیات فتح المبین بود و پس از آن نیز به پادگان اختصاصی لشکر۲۷حضرت رسول(ص) تبدیل شد. بعد دو کوهه به فکه رفتیم...
عملیات والفجر مقدماتی خاطرات تلخی را برای رزمندگان اسلام در پی داشت. این زمین علاوه بر آنکه مشهد تعداد قابل توجهی از رزمندگان است شاهد شهادت دو فرمانه ی بزرگ جنگ حسن باقری و مجید بقایی بود. فکه همچنین مقتل سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی است.
بعد آن به چزابه و دهلاویه رفتیم دهلاویه که یادمان شهید مصطفی چمران است.
شب را در هویزه(به یاد شهید علم الهدی) ماندیم.
روز بعد به طلائیه رفتیم واقعا چه طلاییه. نمیدونم چی بگم هر چی بگم بازم کم گفتم فقط می خوام بگم که به بچه هایی که اونجا میرن میگن کربلایی...به یاد حاج محمد ابراهیم همت و حاج حسین خرازی...غروب همون روز به شلمچه رفتیم و زیارت عاشورا خوندیم چه زیارتی بود... بهترین جا برای من شلمچه بود شب و تو خرمشهر موندیم و فردای همون روز به اروند کنار رفتیم...
اروند: باجزر و مدی هولناک با دو مسیر متفاوت عمقی وحشدناک خروشی همیشگی. اروند را رودی وحشی خوانده اند. بهتر است بگم اروند رودی وحشی بود. اما این که بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش درونی رام و مغموم دارد و بی تاب است.اروند!آرام باش آرام ما نیز داغداریم. اروندآبی رنگ در میان دو امتداد سبز جای گرفته. این دو خط سبز نخلستان های اطراف اروند هستن.یکی در خاک ایران و دیگری در خاک عراق(بصره) چه بسیار وصیت نامه ها زیر همین درختان نوشته شده است. چه بسیار راز ها که پای همین نخل ها دفن شده و چه بسیار ناله ها......
سختیهای مبارزه از زبان رهبری
من بارها بازداشت شدم؛ من را شش مرتبه بازداشت کردند، یک بار هم زندان بردند، یک بار هم تبعید شدم. مجموعه این دورانها نزدیک به سه سال طول کشیده است. دوره زندگی ما در آن زمانها، برای ایرانیها دوران بسیار بدی بود.
اولاً نکتهی خیلی مهمی را که امروز شاید شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور بکنید، این است که آن دوران، مسایل کشور- سیاست، دولت- مطلقاً برای مردم مطرح نبود؛ حالا مردم ما در کشور، وزرا را میشناسند، رئیسجمهور را میشناسند، آن وقتی که نخستوزیر بود، او را میشناختند، کارهای عمده را میدانند، در مبارزات سیاسی خیلی چیزها را خبر دارند که دولت، امروز چه اقدامی کرده و چه تصمیمی گرفته است؛ ولی آن زمان، دولتها میآمدند و میرفتند و اصلاً مردم نمیفهمیدند!
یک نخستوزیر میرفت، یک نخستوزیر دیگر میآمد، کابینه عوض میشد، انتخابات میشد و اصلاً مردم خبر نمیشدند! توجه میکنید؟! به کل نسبت به مسایل دولت، بیتفاوت بودند. دولت برای خودش کارهایی میکرد، مردم راه خودشان را میرفتند، دولت راه خودش را میرفت، فشار روی مردم، خیلی زیاد بود و آزادی اصلاً نبود.
من یادم است که دوستی از دوستان ما از پاکستان آمده بود، برای ما نقل میکرد که بله، من در داخل پارک، فلان کس را دیدم که اعلامیهای را به فلانی داد؛ من تعجب کردم که مگر در پارک کسی میتواند به کسی اعلامیه بدهد! او از تعجب من تعجب کرد؛ گفت: چرا نشود؟! پارک است دیگر، انسان اعلامیه را در میآورد و به آن طرف میدهد. گفتم: چنین چیزی میشود؟! این مربوط به دوران مبارزات ما بود که من دورهی نوجوانی را هم گذرانده بودم؛ یعنی اختناق در ایران آنقدر زیاد بود که اصلاً تصور نمیکردیم ممکن است کسی بتواند به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوی چشم مردم، حرف سیاسی به کسی یا به دوستی بزند، یا کاغذی را به او بدهد، یا کاغذی را از او بگیرد! از بس فشار و خفقان بود؛ به کوچکترین سوءظن، افراد را میگرفتند، و به خانههای مردم میریختند!
بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند- منزل پدرم، منزل خودم- کاغذها و نوشتههای من را بارها بردند! خیلی از نوشتهها و یادداشتهای علمی و غیرعلمی من از بین رفته، غارت شده است؛ بردند، جمع کردند و بعد دیگر ندادند؛ یا وقتی دادند، همهاش را ندادند! زندگی از لحاظ سیاسی، زندگی سختی بود؛ یعنی زندگی سیاسی، بسیار زندگی سختی بود، خفقان بود آزادی نبود. من در دورهی مبارزات برای جوانها و دانشجوها در مشهد، مدتها درس تفسیر میگفتم؛ به بخشی از قرآن رسیدیم که راجع به قضایای بنیاسرائیل بود؛ قهراً راجع به بنی اسرائیل هم تفسیر قرآن میگفتیم. یک مقدار راجع به بنیاسرائیل و یهود صحبت کردم؛ بعد از مدت کمی، من را بازداشت کردند! البته نه به آن بهانه، بیجهت و به عنوان دیگری بازداشت کردند، به زندان بردند.
جزو بازجوییهایی که از من میکردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود، حرف زدهاید! توجه میکنید؟! یعنی اگر کسی آیهی قرآنی را که راجع به بنیاسرائیل حرف زده بود، تفسیر میکرد و دربارهی آن حرف میزد، بعد باید جواب میداد که چرا این آیهی قرآن را مطرح کرده است! چرا این حرفها را زده و چرا راجع به بنیاسرائیل، بدگویی کرده است! یعنی وضع سیاسی، این گونه وضع سخت و دشواری بود و سیاستها این قدر ضد مردمی و وابستهی به خواست اربابها بود! البته با این دو، سه کلمه نمیشود اوضاع و احوال دوران اختناق را بیان کرد؛ من این را به شما بگویم که حقاً و انصافاً اگر ده جلد کتاب هم نوشته بشود و همهی آنها تشریح و توصیف آن دوران باشد، باز هم نمیشود بیان کرد؛ و البته بعضی از حرفها هست که اصلاً نمیشود با زبان معمول بیان کرد؛ بعضی از تصورات هست که جز با زبان ادب و هنر بیان نمیشود. در شعر میشود بیان کرد، در کارهای ادبی و هنری میشود بیان کرد؛ اما خیلی از آنها را در زبان معمولی نمیشود گفت.
منبع: روزنامه جمهوری اسلامی، 14/11/76




